نوشته های پیشین
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۷
آبان ۱۳۹۶
دی ۱۳۹۵
مرداد ۱۳۹۵
تیر ۱۳۹۵
فروردین ۱۳۹۵
آبان ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
اردیبهشت ۱۳۸۶
فروردین ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
شهریور ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۷
آبان ۱۳۹۶
دی ۱۳۹۵
مرداد ۱۳۹۵
تیر ۱۳۹۵
فروردین ۱۳۹۵
آبان ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
فروردین ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
اردیبهشت ۱۳۸۶
فروردین ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.