همبازي بهشتي ام
دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نميدانی چقدر دلم برايت تنگ شده.
هنوز آخرين جمله خدا توی گوشم زنگ ميزند: " از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم هست ، اگر گم شدی از اين راه بيا..." بلند شو . از دلت شروع کن. شايد همديگر را دوباره پيدا کنيم.......
کی گفته که می شود تمام غصه ها را بر شانه های کسی باريد و سبک سر بلند کرد؟ نمی شود... به خدا نمی شود... من بودم که سرت را بر شانه گذاشته بودم و تکان تکانت می دادم تا هق هقت بند بيايد يا تو بودی که انگار بچه ای را بخواهی بخوابانی ميزدی پشتم و در گوشم می گفتی آرام... آرام؟
از دوری صياد دگر تاب ندارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگيرم، نگرانم
بغض... بغض... بغض... و سپس اشک... دانه دانه... بی اختيار... برای خودم هم غريبه ام... چه رسد به تو که هنوز مرا در آيينه ات به جا نمی آوری شب به شب که ميهمان بغض هايت می شوم و می نشينم روی شانه هايت.
دلم می خواست آب بودم... جاری... زلال... دلم می خواست می گذاشتی به همان صافی باشم... به همان بی پيرايگی روز نخست زادنم... دلم می خواست کودک باشم با تو... به همان سخاوت و بزرگی...
ديشب خواب عشق می ديدم... نمی دانستم تعبيرش نشانی توست در دستانم و زير و رو شدن هر چه ساخته بودم پس از تو... نمی دانستم تعبيرش اين همه دل دل کردن من است که نمی دانم چه بايد بگويم... چه بايد بکنم... اصلآ چيزی بايد بگويم؟ کاری بايد بکنم؟ يا بگذارم و بگذرم؟ همان طور که آن روز گذاشتم و گذشتم... نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم... و تو نمی دانی چه وسوسهء عجيبی ست... وسوسهء هم کلام شدن با تو... وسوسهء ديدنت... وسوسهء خواستنت... دل باختن به تو... جادو شدن...ديوانه شدن... در عشق حل شدن.
من خواب عشق را ديده ام ... خواب تو را..
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.