خاطرات..........

خاطراتـــ نه ســـر دارنـــد نه ته...
گاهـــی وسط یکـــ فکر...
گاهـــی وسطـــ یـــک خـــیابان...
سردتـــ میکننـــد...
داغتـــ میکـــنند...
رگـــ خوابتـــ را بلدنـــد...
زمینتـــ میزننـــد...
خاطراتـــ تمـــام نمیـــشوند...
تمامـــت میکننـــد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

با من بمان...

با تو و در کنار تو دنيا جای ديگری می شود انگار...جايی که می شود ماند،جايی که می شود عاشقانه ماند...جايی که می شود دوست داشت،بی هراس فردا... حرف که ميزنی...آرام،آرام...زيبا...بی تکلف...بی غش...به دور از هرچه رنگ و ريا که ديگران در کلامشان ميريزند اين روزها... احساس می کنم تا پايان دنيا فرصت داريم...تا ميليون ها سال ديگر...که تو بگويی،زيبا بگويی و من مست شوم از گفتن تو،غرق شوم در دنيای زيبايی که تو داری... حرف که ميزنی،جهان سکوت می کند انگار......و من گوش می شوم،سرا پا گوش...می دانم که برای من می گويی...می دانم که با من می گويی...اگر چه نگاهت به من نيست...

تو که پرنده ای...تو که پروازی...تو که نزديک تری از من به آسمان خدا...تو که راه را بلدی...تو که خود عشقی...بی کم وکاست...دست مرا هم بگير...پرواز را به من هم بياموز...که جانم شيفتهء پرواز است،شيفتهءپرواز با تو...شيفتهء رفتن اين راه...با تو...شيفتهء آسمان خدا...با تو...شيفتهء بودن...با تو...شيفتهء بوسه...با تو...شيفتهء گفتن...از تو...نوشتن ...از تو...شنيدن...از تو...شيفتهء نفس...با تو... ....و من دلم فرياد می خواهد هر بار در حضورت که بگويم... نگاه کن پرنده،با من بمان... با من بمان...