غروب شد ... آسمان که گرفت کودکی گریست....غریب ، محو شد ...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...خدا را که دید ، عاشق شد...خندید...سال هایی سخت گذشت ، درس ها آموخت...جوان شد...

و من... در امتداد یک جاده ، در رویایی خیس روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و … با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب دارد خواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد … دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد ، پاهایش را بگذارد روی زمین! … کمتر سادگی کند! حواسش بماند که!!!.... دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد ! می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! … دارد یاد میگیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند  

من نوشت:ديروز تولدم بود...همين.