فکر کن آدم تمام شب اشک بريزد و به اين فکر کند که تنها دلش آغوش يه نفر را می خواهد و فقط يه نفر هست که ميشود آرام گرفت در آغوشش و ميشود تمام غم های عالم را روی شانه هايش باريد و سبک سر بلند کرد...

راستي ........شده چنان روز و شبت بپیچد در هم و یکی شود که ندانی خورشید کدام است و ماه کدام؟ که ندانی صبح علی الطلوع است یا بوق سگ؟ که ندانی می روی یا می آیی؟ که ندانی رفته ای یا باز گشته ای؟ چنان گیج و گم که ندانی تازه به خواب رفته ای یا هم الان سر از کابوس برداشته ای؟ شده که هم راه پس داشته باشی و هم راه پیش و نه اراده ای برای برداشتن قدم از قدم؟ چشم به راه دستی که از آسمان بیاید و نجاتت دهد از تارهایی که تنیده ای به دور خودت... دستی که نمی آید... نمی آید... و نمي آيد.......و تارهایی که روز به روز تنگ تر می پیچند به دورت... 

آخ... آخ... آخ... كه انسان در عشق بازی با آرزوهايش ، آبستن چه چيزها که نمی شود...