نگرانم...
این روزها نگرانم , نگران همه امیدهایم .
این روزها نگرانم , مانند نگرانی کودکی که هر لحظه منتظر ترکیدن بادکنکش است .
این روزها نگران همه باورها و آرزوهایم هستم , همان آرزوهایی که قبلا گفته بودم برایت , برای دلم هزار بار از بر خوانده بودم , همان امیدی که که در دلم سبز کرده بود...
این روزها نگران دل ساده ام هستم , نکند فریب بخورد دوباره , نکند فریب خورده باشد دوباره ؟
نکند یه روز از صدای ترکیدن بادکنک آرزوهایم بیدار شوم از خواب , چرتم پاره شود و از نشئه امید چند روزه دوباره خمار شوم تا افیونی دیگر ؟
شاید من زیادی امید بسته ام به این دنياي توخالی , به این بازی خیالی .... شاید من ....
شاید من زیادی نگرانم ....نگران بهار , نگران زمستان که نیایید از پس بهار...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ ساعت ۹ ق.ظ توسط پونه
|

دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.