الفبای زندگی..
دلم هوای دیروز را کرده... هوای روزهای کودکی را... دلم
میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم... آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو
بیاورد... دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم..الفبای زندگی
را... دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید
بکشید... این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو... دلم میخواهد برگردم به
کودکی واینبار بی مهابا و با همان زبان کودکی بگویم: عشق من تو را میخواهمت دلم
فقط تو را میخواهد ... می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
پي نوشت
حسـِت میکُنمـ حتي وقتهايي كه بي رنگ مي شوم در روزهايت. آنقَدرمے خواهمتـ که واژه هایمـ کَم مے آورند از بَیان دوست داشتنت تُهے مے شَوم از خودمـ ،پُر مے شَومـ از حس داشتنـِ تو . مے بوسَمتــ ....حتے اَز هَمین راهِ دور

...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۹ ق.ظ توسط پونه
|
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.