هذیانهایی از جنس دل...

روز اول قبر...نگاه می کنی که به چيزی برسی که بفهمی که...

به مادرم گفتم

ديگر تمام شد...هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....

من دلم يك بادكنك گنده مي خواهد

كه همه دلتنگيهايم را درونش خالي كنم

 و او از غصه هاي من دلش باد شود

آن وقت دل او از اين همه غصه هاي من خواهد تركيد

گاهی...

گاهی خدا آنقدر می بوسدت که ديوانه می شوی!

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری،اما من تو را خوب ميشناسم.

دوست من ، ! نميدانی چقدر دلم برايت تنگ شده.

کی گفته که می شود تمام غصه ها را بر شانه های کسی باريد و سبک سر بلند کرد؟ نمی شود... به خدا نمی شود...

قرارمان اين نبود... مگر شب تو چقدر تاريک است که با يک مهتاب روشن نمی شوی؟

گرفتار روزهای بی خدا شده ام

من هم يکتا شده ام... بی شريک.... بی همتا...

سراب شدم از بس پی سراب دويدم. زندگی ديگر حس غريب مرغ مهاجر هم نيست.... دوستی نمانده که بخواهم پی خانه اش هم بگردم....

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت، هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه، غبار آلوده مهر و ماه،زمستان است ....

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟دمت گرم و سرت خوش باد!سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

می دانی... بهانه کم است برای نوشتن... برای همين است که مدام واژه هايم را می بندم به بند بند دست و دلت که اين روزها آنقدر دورند از دست و دلم که خيالت محال شده و همين نوشتنی تر می کندت...

گاهی… گاهی… گاهی  چنان تلخم می کنی و چنان تاريک که ديگر جز مرگ هيچ خوابی نمی بينم… هيچ خيالی نمی کنم....

هستی اما… می دانم… چه دور و چه نزديک… هستی… جايي نفس می کشی… گيريم دور از من… گيريم بدون من… گيريم بی خيال من

خيال تو که  باشد زندگی جور ديگريست…

گيريم که بدانم دردم از توست و درمانم نه... گيريم که بدانم..

نمی گويم شاد می خواهمت… سبز می خواهمت… نمی گويم می خواهمت… چه حاجت به گفتن من؟ بودنت بس است… اما....

اما تلخيم را تلخ تر نکن… تاريکيم را تاريک تر نکن.....

غريبه ام نکن....

غريبه ام نکن....

بغض... بغض... بغض... و سپس اشک...  دانه دانه... بی اختيار... برای خودم هم غريبه ام... چه رسد به تو که هنوز مرا در آيينه ات به جا نمی آوری....

بگذار پنهان بمانم....

می بخشيد... ايستگاه آخر کجاست؟

می بخشيد... کجا می توانم به زيارت خاک بروم؟

نرسيده ايم هنوز؟

...............................

چهار قبرستان ديگر مانده تا غسل......

دلم تنگ شد برای آن همه اسم عزيز... نخواستم تنگ تر شود اين پوسته... نخواستم عميق تر شود اين تنهايی......

من خواب عشق را ديده ام، دانه ي انار ملس من ، خواب تو را.....

 

مدتي پيش اين نوشته توي يه وب گروهي ثبت شده. اما حالا ترجيح مي دم كه اينجا هم داشته باشم. منو ياد يه دنيا خاطره مي اندازه.

... سلام

بودنم بعد ‌هميشه نبودن،ماندن برای اثبات ايستاده مردنم بود. ، آمده ام كه بعد از اين همه طلوع نافرجام که كمر همت به نبود من بسته بود به باد يادها بسپارم ... سلام!

تنهايي نه مايه آسايشم بود و نه همراهي براي پیمودن راهی که گزیده بودم.

يادت را همراه تنهايي هايم كرده ام و دارم لحظه ها را مي گذرانم.

رفتنت را نه تاب توانستم آورد و نتوانستم فراموشت كنم.

يادت مي آيد، همان روزهايي كه باد نشان همبستگي ما كه نه دلبستگي ما بود.

حالا سالهاست كه گيسوان نداشته ام را به باد نداده ام. چقدر زمزمه كردي كه زلف بر باد مده تا ندهي ... گمانشان مي رود كه صاحبشان مرده شايد. گاهي با خودم واگويه مي كنم كه شايد بايد مي مردم و نمردم.شايد هم مرده ام و خودم يادم نمي آيد.

سرم دوران دارد از اين همه سئوال بي جواب.

اين شد كه اين گوشه نه چندان خلوت اما غريب را پيدا كردم و دارم براي تو مي نويسم. مي نويسم و مي دانم كه بي آنكه بنويسم هم مي خواني اما مي خواهم براي روزهايي كه بايد ثابت كنم كه ايستاده ام و ايستاده مرده ام ردپايي خاكستري داشته باشم.

دلتنگي هاي من....

دلتنگي هايم را ترانه اي مي كنم.

برايت آوازي از آوارهاي بي كسي خواهم خواند.

چشمهايت را كه بسته شوي فرياد هاي ناقوس به گل نشسته اي را خواهي شنيد.

دستهاي تنهايم را در گوشه اي ازدلت پنهان شو.

دلم بي قرار كبوتر هاي تنهاي گوشه بام دلت پر پر مي شود .

اي بي قرار تر از باران...گريه هايت را بباركه آسمان زندگي مان به كوير نشسته است.

داريم ازتشنگي به خدا مي رسيم.

آبي روسري هامان بوي مرداب مي دهد.

بلند شو همنفس.

قد علم كن كه زير بار اين همه بي سايه هاي پر فرياد، جان به جان ماندگار خواهيم داد.

تنهايي ما را هيچ دريايي خريدار نيست.

......هي برادر خوانده تمام بارانهاي نباريده ...

دلهامان بالا آورد از اين همه بالابلندي و بازيهاي كودكانه اين چرخ ناماندگار پرآزار....