بودنم بعد ‌هميشه نبودن،ماندن برای اثبات ايستاده مردنم بود. ، آمده ام كه بعد از اين همه طلوع نافرجام که كمر همت به نبود من بسته بود به باد يادها بسپارم ... سلام!

تنهايي نه مايه آسايشم بود و نه همراهي براي پیمودن راهی که گزیده بودم.

يادت را همراه تنهايي هايم كرده ام و دارم لحظه ها را مي گذرانم.

رفتنت را نه تاب توانستم آورد و نتوانستم فراموشت كنم.

يادت مي آيد، همان روزهايي كه باد نشان همبستگي ما كه نه دلبستگي ما بود.

حالا سالهاست كه گيسوان نداشته ام را به باد نداده ام. چقدر زمزمه كردي كه زلف بر باد مده تا ندهي ... گمانشان مي رود كه صاحبشان مرده شايد. گاهي با خودم واگويه مي كنم كه شايد بايد مي مردم و نمردم.شايد هم مرده ام و خودم يادم نمي آيد.

سرم دوران دارد از اين همه سئوال بي جواب.

اين شد كه اين گوشه نه چندان خلوت اما غريب را پيدا كردم و دارم براي تو مي نويسم. مي نويسم و مي دانم كه بي آنكه بنويسم هم مي خواني اما مي خواهم براي روزهايي كه بايد ثابت كنم كه ايستاده ام و ايستاده مرده ام ردپايي خاكستري داشته باشم.