... سلام
بودنم بعد هميشه نبودن،ماندن برای اثبات ايستاده مردنم بود. ، آمده ام كه بعد از اين همه طلوع نافرجام که كمر همت به نبود من بسته بود به باد يادها بسپارم ... سلام!
تنهايي نه مايه آسايشم بود و نه همراهي براي پیمودن راهی که گزیده بودم.
يادت را همراه تنهايي هايم كرده ام و دارم لحظه ها را مي گذرانم.
رفتنت را نه تاب توانستم آورد و نتوانستم فراموشت كنم.
يادت مي آيد، همان روزهايي كه باد نشان همبستگي ما كه نه دلبستگي ما بود.
حالا سالهاست كه گيسوان نداشته ام را به باد نداده ام. چقدر زمزمه كردي كه زلف بر باد مده تا ندهي ... گمانشان مي رود كه صاحبشان مرده شايد. گاهي با خودم واگويه مي كنم كه شايد بايد مي مردم و نمردم.شايد هم مرده ام و خودم يادم نمي آيد.
سرم دوران دارد از اين همه سئوال بي جواب.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط پونه
|
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.