باران که ميبارد،اين تويی که قطره قطره خيسم می کنی...اين تويی که از شيار گونه هايم سر می خوری تا گوشهء لبم... خورشيد که می تابد،اين تويی که گرمم می کنی... تويی که می سوزانيم... آسمان که ابری می شود،سايهء توست که بر سرم می افتد... تويی که نويد باران را می دهی... باد که می وزد،اين تويی که لابه لای گيسوانم خانه می کنی...تويی که در گوشم نجوا می کنی...بهار که می شود،اين تويی که می آيی،از توست جوانه،از توست شکوفه،از توست رنگين کمان...نفس که ميکشم،پر می شوم از تو...از هوای تو...هنوزگيجم از عطر تنت،هنوز گرمم از گرمای نفست،هنوز سنگين است شانه ام زير سنگينی سرت...هنوز غرقم در زلال چشمانت که مرا به دورها می برند...به پرواز وا می دارند... دستانم برايم غريبه شده اند،باور می کنی؟نگاهشان که می کنم تنها دستان تو را می بينم که می فشاردشان...می بويمشان،عطر دستان توست که مرا با خود می برد...لحظه لحظه ام را آويخته ام به نگاه تو...شايد که بتوانم پنجره ای باز کنم به دنيايی که تو داری...

از تو که دورم،گم می شود نگاهم...خاموش می شود شوق نفس در سينه ام... سرد... سنگين...گنگ...رنگ می بازد دنيايم انگار...دلتنگ تو هستم و تو نمی دانی...همه جا را به دنبالت گشتم،نبودی...نيامدی...

نمی دانی که بی تو،دور از تو چه می گذرد بر من...