دارم خودم را قطره قطره آب مي شوم
فروغ چشمهايم به گل نشسته است...
و فاصله حدفاصل بين من، تو، مرگ.
باران كه نبارد بايد برادريت را به دريا ثابت....ثابت ايستاده اي كنار هروله ي چشمهاش كه چه كار؟؟
سرت را سر به سرآفتاب بگذار... روي پاهاي خودت جا به جاشو.
توكه هنوز هم داري درجا مي زني.
و دوباره سكوت را راهي براي گريز از تمسخر خلق قرار بگير
خدا را در خودت زنداني كن كه واژه ها دارند احساست را به دار می کشند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۵ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط پونه
|
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.