دارم خودم را قطره قطره آب مي شوم

  فروغ چشمهايم به گل نشسته است...

 و فاصله حدفاصل بين من، تو، مرگ.

  باران كه نبارد بايد برادريت را به دريا ثابت....ثابت ايستاده اي كنار هروله ي چشمهاش كه چه كار؟؟

   سرت را سر به سرآفتاب بگذار... روي پاهاي خودت جا به جاشو.

  توكه هنوز هم داري درجا مي زني.

و دوباره سكوت را راهي براي گريز از تمسخر خلق قرار بگير

خدا را در خودت زنداني كن كه واژه ها دارند احساست را به دار می کشند.