یک قدم تا بهشت
اينجا بهشت است اما گرم سرشار از خواهش و تمنا. پس زدن. لب گزیدن. محبتر شدن و دوباره دست بردن به دامان خدا با آن قوانین دلنينش . آن گونه که کودکی شدم و کودکانه رفتار کردم.
تو، اوج التماسم را در نگاهم ديدي و من را به تنگنا كشاندي.هروله اي سخت بين خواهش و تزكيه، كه چگونه تشنگي را فرياد ميزد چشمانم و گوشهاي تو خود را به كوچهي علي چپ ميزدند.
تنگِ نگاهم كه نه، تنگ دلم نشاندمت و شیر مینوشیدم از چشمانت که معبد من بود و چشمهي جوشان نجواهايي كه رازشان بر من آشكار.
ارضا شد جانی که قطرههای آب را .... دست در دست، باده نخورده اينچنينم مست. باران، باران. نباريد. نه حتي يك بار. بر پيشاني من كه تو را از آسمان طلب ميكردم. و چه دير آغوشم را خدا به حجم تو آشنا كرد. و انگار رازي در اين زمان نهفته . "والعصر"
سرت را بالا بگير سر خرامان من. طوري كه از غرور تو من لبريز احساس شوم.
بهانه كه ميگرفتي، دلم هري ميريخت پايين و كودكي ميشدم و كودكانه رفتار ميكردم تا دل از هر گونه هوسي پاك كرده باشم و تو در آغوش من بيارامي. يعني ميتوانم راز ساعتها را پيدا كنم. تو با آن مليجك چكار كردي كه دهانش ، دلش ،روحش ،با هيچ آبي سيراب نميشود مگر با حضورت. حضور حضور حضور. نه در آغوش كه در ياد.
بهشت بود كه قناري مستي ميكرد. گرم بود كه بدمستي ميكرد. چه به موقع سنگ به دادم رسيد . رفت توي دستم. و چه لحظه هايي كه انگار نبايد تمام مي شد درد رو با دستان تو روي سنگ احساس كردم. ديدم. توي چشمات هر چي كه ميخواستي، توي پيشانيت هر چي كه ميخواستم. من چقدر بدم كه اجازه ندادم لحظهاي سر بگذاري بر پاهايي كه براي همين كار آفريده شده بودند. چقدر دنبال بهانه بوديم. چقدر شرم. چقدر آزرم.
دانه ی انار ملس من، حرفهايي هست كه بهتره بمونه براي من تا اناری كه پيشونيشو خوندم و همه گذشته و آيندهشو ديدم و خيلي دوسِش دارم، بيشتر از اين فكرش درگير و ناراحت نشه. حرفهايي كه دفن ميشن. . . راستي نميدونم اعتراف كردي يا نه.